توی #کلانتری_۱۰۴ عباسآباد ۱ روز کامل بازداشت بودم.
زیر راهپله فلزی حیاط پشتی، توی دالون زیرزمین مانندش یه اتاق بازجویی بود با دو تا میز و یه سطل آشغال.
ستوان احمدی حرومزاده با چشم بند منو برد طبقه پایین.
قبل اینکه چشمبند ر باز کنه، ۳ تا آبنکشیده زد تو چپ و راست صورتم.
(با چشمِ بسته وقتی سیلی میخوری زمین تا اسمون فرق داره با کتکی که وقتی چشمات بازه میخوری)
بعدش با باتوم زد تو شکم و بیضههام و افتادم زمین.
چند دقیقه گذاشت یکی اومد چشمبندم ر باز کرد.
گفت
- ببین چقد آشغال جمع شده اینجا مهندس!
بپر تو سطل اشغال.
- گفتم گور بابات جاکش
اومد با نوک خودکار (یا همچین چیزی) گذاشت تو صورتم و چند تا زد تو پیشونیم که هنوز جای بخیههاش هست.
خون میریخت از صورتم. دو نفری بلندم کردن با مشت و لگد، با پا فروم کردن تو سطل زبالهی بزرگ گوشه اتاق.
گفت: اشغالا رو خوب له کن سطل زباله خیلی پره مهندس.
کرد کردستان بود. خیلی از کارمندای کلانتری ۱۰۴ کردستانی بودن. منم که یه رگم کرمونشاهی.
گفتم:
به همشهری هم رحم نمیکنی جاکش.
دو نفری اومدن ریختم رو سرم توی سطل اشغال. تقریبا ۱۰ دقیقه بدون استوپ با باتوم زدن.
بعدشم حداقل یک ساعت یا بیشتر، در حالیکه از پیشونیم خون میومد توی سطل زباله پر لجن هندونه و کثافت چایی و باقیموندهی غذای دیشبشون نگهم داشتن.
بقیه داستان مهم نیست. اینا در مقابل چیزی که سر مردم اوردن هیچی نیست.
اما حسم بهشون طوری شده بود که بعد آزادی، تا سه روز با یه (نیمچه) جلوی کلانتری کشیک میدادم احمدی بیاد یه جا خفتش کنم نیمچه رو فرو کنم به ماتحتش.
روزی ۹ ساعت دور و بر نیلوفر کشیک میدادم.
البته متاسفانه نشد.
امروز انتقامم ر اسراییل گرفت.
تا خبر رو شنیدم تو دلم بهش گفتم:
احمدیِ حرومزاده اگه از این بمباران هم جون سالم درببری، خودم میام سراغت.
من فقط کتک خوردم و بعد ۴ سال از جنبش مهسا همچین حسی دارم
واقعا نمیتونم حتی تصور کنم خانوادههایی که کشته دادن از اینا چی کشیدن.
روز انتقام نزدیکه. اونایی که تسلیم نمیشن ر
به صغیر و کبیرشون نباید رحم کرد.
این حرف من نیست. پند سعدیه:
“نسلِ فسادِ اینان منقطع کردن اولیتر است و بیخِ تبارِ ایشان بر آوردن، که آتش نشاندن و اَخگَر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگهداشتن کارِ خردمندان نیست.”
#جاويدشاه
0:08